دانلود، دانلود کتاب و رمان

دانلود رمان ابرها در حال گذرند (PDF و موبایل)

دانلود رمان ابرها در حال گذرند (PDF و موبایل)

دانلود رمان و کتاب جدید

دانلود رمان ابرها در حال گذرند (PDF و موبایل)

 نام رمان : ابرها در حال گذرند

 نویسنده : Saba.EA کاربر انجمن نودهشتیا

 حجم کتاب : ۱٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

 ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

 تعداد صفحات : ۱۵۵

 خلاصه داستان :

-من… انوشه ام. انوشه الیاسی. ۱۴ سالمه… متولد ۱۶ آذر .
خیره شدم به معلم که سری به معنای ادامه بده تکون داد.
-من… نمیدونم دیگه چی بگم؟؟

 قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

رمان ابرها در حال گذرند دانلود رمان ابرها در حال گذرند برای کامپیوتر (نسخه PDF)

رمان ابرها در حال گذرند دانلود رمان ابرها در حال گذرند برای موبایل (نسخه پرنیان)

رمان ابرها در حال گذرند دانلود رمان ابرها در حال گذرند  برای موبایل (نسخه کتابچه)

رمان ابرها در حال گذرند دانلود رمان ابرها در حال گذرند برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

رمان ابرها در حال گذرند دانلود رمان ابرها در حال گذرند برای اندروید (نسخه APK)

دانلود رمان ابرها در حال گذرند قسمتی از متن رمان :

«گذشته»
آب دهنم رو قورت دادم و چند ضربه به در زدم…
-بفرمایید.
درو باز کردم و با انبوهی از دانش آموزای نیش تا بناگوش باز رو به رو شدم.دوباره آب دهنمو قورت دادمو رفتم سمته معلم.
پوشه ی اطلاعاتم رو دادم بهش.لبخندی زد که باعث شد استرسم کم تر شه اما هم چنان استرس داشتم انقدر که کفه دستم به شدت عرق کرده بود.دستمو با گوشه مانتوم پاک کردمو برگشتم سمته بچه ها.همه ی نیمکت ها پر بود.فقط میز اول بود که یه جای خالی داشت.با حرف معلم:
-بشین عزیزم…
به سمته نیمکت اول حرکت کردم.پاهام سست شده بود و روی زمین میکشیدمشون.استرس؟از این واژه متنفر بودم…هر لحظه از زندگیم این واژه بود که همه چیز رو خراب میکرد.کیفمو از رو دوشم پایین اوردمو گذاشتم رو نیمکتو نشستم پشتش.خیره شدم به معلم تا چیزی بگه.صدای پچ پچ از گوشه گوشه ی کلاس شنیده میشد و معلم سعی داشت اسمه منو وارده دفترش کنه…این حدسی بود که من میزدم… وقتی کارش تموم شد برگه های روی میزشو جمع کردو بلند شد.رو کرد به بچه ها و لبخندی زد…صدای خنده های آروم از شوق همه جا شنیده میشد.
معلم-خب دخترا….ما پارسال با هم بودیم…پیدار سال با هم بودیم…دیگه خوب همو میشناسیم…اما امسال…
با خودم گفتم وای نــــــــــــــــــــه! اگه ازم بخواد خودمو معرفی کنم…یا هر حرفه دیگه ای بزنم….وای نه من نمیتونم….!
معلم-امسال یه شاگرد جدید به کلاسمون اضافه شده…
واااای نه تورو خدا…خدایا دستم به دامنت یه کاری بکن…خواهش میکنم…خدایا خودت میدونی که من نمیتونم…واییییی خواهش!

«مطالب پیشنهادی به شما»

درباره نویسنده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.